هفت اردیبهشت بود امروز. بچهها تولد گرفتند برایم بالاخره. از هفته آخر فروردین که قرنطینه اعلام شد تعداد بچهها را کم کردهام. روزی دویا سه نفر میآیند، برای همین هرکس سه، یا چهار روز یکبار نوبتش میشود. امروز تصمیم گرفتند بگیرند. مثل دفعه پیش رفته بودند چارمغز گرفته بودند بجای کیک و یک شمع را هم اَنراَنر دستشان گرفته بودند و آمدند. پول هم جمع کرده بودند کارت هدیه خریده بودند. بعدش گفتم بروند کیک هم بگیرند مثل همه، که بقیه هم بخورند. چند روز است میخواهم یک کتابی چیزی بفرستم ببرند بیمارستان مفید برای آقای دکتر ابوی. یکی دو هفته پیش پیام داده بود و حال و احوال. همهشان داغانند این روزها و هفتهها. ماههاست که هی مریضی شیوع پیدا میکند، مردم گله گله میمیرند، قرنطینه میکنند، بهتر میشود دوباره ول میکنند همانطور میشود. بیمارستانها هم همینطور یکی دوماه پر است از مریض و هی دکترها باید گواهی فوت امضا کنند. چند وقت پیش که شکمم درد میکرد رفتم پیشش. آنموقع بیمارستان مدرس بود. روبروی آژانس هواپیمایی که زهرا کار میکند. بهمن بود به گمانم. هرچه بود سرد بود. آن موقع هم پیک بود مثل حالا. چند روز قبلترش آقای ابوی پیام داده بود توی واتساپ بیمقدمه که حرف بزن. میخوام صداتو بشنوم. عین تو فیلمها، درخواستهای آخر قبل از مرگها. خیلی دلم سوخت برایش. کشته شده بود. ولی من یادم رفت. یعنی دو روز بعد پیام دادم بهش. اینجوریم دیگر. نیمه دوم سال عنم. یعنی عن هستم. مخصوصا زمستان. هرسال زمستان که شروع میشود میگویم از این یکی دیگر جان سالم به در نمیبرم. اما هرطور هست میگذرد. چند روز بعدش در کمال وقاحت زنگ زدم که بله دلم درد میکند گفتهاند بروم سونوگرافی، بیایم پیش تو؟ آن روز از ساعت ۸ تا ۱۲ که من آنجا بودم ۴ بار شیون بلند شد توی حیاط و زن و فرزندی، یا خانوادهی داغداری خاک نداشتهی حیاط را به سرش ریخت. هرکدام هم ۵ یا ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید. اول برد مرا توی یک اتاقی شبیه همینها که زنهای حامله را میبرند ژل میمالند روی شکمشان و شبح جنینشان را توی مانیتور نشانشان میدهند. ژل نزد. شاید هم زد یادم نیست. آن بیلبیلک را گرفت و چرخاند اطراف کلیه چپم. کمی بالاتر کمی نزدیکتر به ناف. چیز خاصی نبود. بعد گفت باید آن یکی آزمایش را هم بدهی. اسمش چه بود؟ همین که باید آب زیاد بخوری. خلاصه یک و نیم لیتر آب معدنی را گفت کمکم بخور تا یک ساعت دیگر. رفتم توی حیاط نشستم به آب خوردن. هی مرده میبردند کوچه به کوچه و اوقات تلخم را زهر میکردند. بلند شدم رفتم پارک پشت آژانس هواپیمایی. سگلرز میزدم و آب میخوردم و راه میرفتم. باران نصفهنیمهی مزخرفی هم گرفته بود و نور علی نور شده بود. آخر رفتیم و دادیم و چیزی نبود. سگ میزد گربه میرقصید آن روز توی بیمارستان. بندهخدا به کار من خیلی رسید.
ظهری خانم «یکهیچ» زنگ زد. یا همان خانم الف.ه. نرفته بود سر کار. گریهاش را دومین بار بود میدیدم. یکبار همین بیست روز پیش که آمده بود بالای سر آقای مرادی، برادر شوهرش به قول خودش. یکبار هم حالا. آن دفعه ما بیشتر تعطیلات عید را رفته بودیم کوهدشت خانهشان و ما که برگشتیم فهمیدیم آنها هم بلافاصله بعد از ما آمدهاند تهران. صبح سیزده به در به زهرا پیام داده بودند که ما تهرانیم خانه مژگان بیایید پیش هم باشیم. من گهمرغی بودم آن روز نمیدانم چرا. ظهر ما پیامشان را دیدیم تازه. دوباره پیام داده بودند. که نه نیایید فعلا، کاری پیش آمد برایمان. ظهر رفتیم خانهی برادرم. پشت بامشان سیزده را توی آفتاب بیمزه و بیخودی داغ تهران در کردیم. زنگ زدم به آقای «الف.دوتا ه» شوهرش که کجایید چه خبر؟ گفت دستم بند است. زنگ زدم مُژی گفت که بند است دستمان بیمارستانیم. زنگ زدم الف.ه جواب نداد. الف.دوهه زنگ زد گفت اینطور شده. دامادمان و خواهرم و بچهشان کرونای سخت گرفتهاند آی سی یو هستند. اینجاییم. گفتم حالا کجا میروید؟ گفت خانه، گفتم بیاییم؟ گفت بیایید. رفتیم. مچاله بودند. بیشتر خانم دکتر. انگار آخرین پنالتی فینال جام جهانی را زده باشد غیغ آسمان، مبهوت بود. دلش نمیخواست توی وضعیت بازنده باشد. الف.ه برندگی را دوست دارد. یعنی وضعیت تعادلش وضعیت برندگی است.
یک شب با بچههای کتابفروشی، آنموقع که کورش بودیم، رفته بودیم سالن فوتبال و با اینکه بازی خیلی بهم چسبیده بود ولی بیشتر بازیهایمان را آن شب باخته بودیم. صبحش یکی از بچههای لاشخوری که توی تیم برندهها بود و یکیدوتا گل مردهخوری هم زده بود آمد گفت چیه کبکت خروس میخونه هرکی ندونی فکر میکنه تو ما رو آره. گفتم بردیم عمو. گفت اگه همون بازی رو داری میگی که ما هم توش بودیم پس یه دکتر برو. یا سوادت رو بذار آفتاب خشک شه. گفتم برندگی که به اینا نیست، عدد و تابلو، برنده بودن یه ... یه.... یه چیه؟ یادم رفت. یعنی اونموقع یه چیز قشنگی گفتم ها. الان هم یادم بود که داشتم میگفتم ها...عه عه عه عه... یادم رفت. خلاصه یه حرف قشنگی زدم تو مایههای اینکه برنده بودن یه حالته یه وضعیت یه چه میدونم کوفتیه. خیلی قشنگ گفتم آنموقع، یادم نمیآید.
خلاصه که سطح صفر الف.ه برندگیست. حالا نه یعنی حتما پنج هیچ جلو باشد اما خوب همان وضعیت برندگی که منظور من بود آنروز که به آن لاشخور میگفتم، همان.
سیزدهبهدر اما نبود. حتی بدتر. بازنده بود. او به این سطح از حیات عادت ندارد. عقاب نوجوانی را فرض بگیر که از لانهاش زیر حلق خدا پایین که پریده هوا صاف بوده و آفتابی، نرمه بادی میآمده فقط همینقدر که بزند زیر بالهایش برای اوج گرفتن. کمی و کندیای هم اگر بوده انقدر نبوده که به دردسر بیاندازدش. یا حداقل ذات عقابیاش از پس آن میزان برمیآمده. اما طوفان شده بعد از مدتی و هوا آن بالا پس آمده و بوران و تگرگ کار پرواز و اوج را سخت کرده. مجبور شده پایین بیاید و در ارتفاع کلاغ دنیا را ببیند. بوی پوسیدگی و فساد را حالا که نزدیکتر به زمین شده از باتلاقها و مردابها میشنود. نه یعنی که این استعارهها را به تمسخر و عقده بگویم. نه. غرضم این است که چشماش به بالا بود و اتفاقا از اصالت عقابیاش چیزی را نمیخواست ببیند اینقدر چندش و چموش و گند. اگر هم میخواست آشنا بشود و بداند که دنیا اینطورها هم نیست، میخواندشان. توی کتابها، سرگذشت بیچارهها، بازندهها را میخواند و باهاشان از دور، از لژ مخصوص همذاتپنداری میکرد. حالا ولی آقای مرادی حسابی داشت از پا درش میآورد. آنقدر که او ناراحت بود شوهرش،الفدوهه، نبود. انتظار همه را میخواست برآورده کند و در توانش نبود. در توان هیچکس نیست. هر کسی ممکن است یک پنالتی حساس را خراب کند. اما هرکسی فرصت بازی یا حتی زدن پنالتی در فینال جام جهانی را که ندارد. همان روز بعد از اینکه بغضش گرفت از فشاری که این مدت تحمل کرده و کارهای زیادی که نمیتواند انجام دهد، چیزهای زیادی که دیگر کنترلی رویشان ندارد، شغلی که دیگر جواب نمیدهد؛ از یک تصویری گفت که خیلی دوست داشته وقتی دیده. امباپه را بعد از زدن گل پیروزیبخش فرانسه به کرواسی وقتی که آمده گوشهی زمین برای خوشحالی و سینه را داده جلو، سر را بالا گرفته و دست به سینه ایستاده و به تمام ورزشگاه چشم چرخانده که بله هورا بکشید، تشویقم کنید، کیف کنید از من. خودم هم از خودم کیف میکنم. بله بله.
جوان نوزده ساله توی بزرگترین ورزشگاه کشورش توی بزرگترین رویداد ورزشی جهان پیش چشم بیشترین تعداد تماشاچی موجودی که ممکن است همزمان به دیدن چیزی نشسته باشند. دست به سینه ایستاده و لبخند به لب فقط سر تکان داده که بله، بله دست بزنید.
آقای مرادی دو سه روز میرفت به حال موت و برمیگشت. ما هم هرشب میرفتیم پیششان که اگر از دست رفت، اینها را نگذاریم از دست بروند. آقای مرادی ولی از پنجم ششم که ما پیششان بودیم به شکلی معجزهآسا شروع کرد روبهراه شدن. آخر هم خوب شد و اینها هم رفتند کوهدشت پی زندگیشان. این وسط حتی جواب نتایج آزمون تخصص خانم دکتر هم آمد. رتبهاش شده بود هفت. نه حتی شش یا پنج یا هشت یا چهار، خیر. هفت. خود عدد برندگی.
امروز دوباره ولی آن حال بود. گریهای که ول نمیکند خودش را ولی دلش میخواهد ول کند. استیصالی که از زیر پوستت دل میزند.
گفت یک پیرمرد گوگولیای امروز صبح توی آی سی بود شاد و خندان و سرپا. ویزیتش کردم و آمدم خانه، عصر زنگ زدند گفتند مرد.
نمیدانم چرا فکر میکنم پیرمرده را که دیده یاد من افتاده. از اینجور پیرمردها که میبیند یاد من افتد. این را نگفت البته. تعریف کرد که پیرمرد گفته خانم دکتر من را مرخص کن بروم. الف.ه گفته اگر مرخصت کنم بروی که دلمان تنگ میشود برایت. گفته تو هم بیا برویم خوب. گفته اگر من بیایم پس کی به این بیمارها رسیدگی کند اینجا؟ گفته خوب اینها را هم میبریم، تو هم بیا برویم با من. بیا. خانهام خیلی بزرگ است. باغ هم دارد. خندیدهاند و گفته حالا یه مدتی دیگه اینجا بمون، خوب خوب که شدی برو خانهات. من هم میآیم سر میزنم بهت. عصر پیرمرد مرده. با پیرمرد سه نفر دیگر هم مردهاند. از دیروز که این را بهش گفتهاند دیگر سر کار نرفته. همهاش آیهی یاس خوانده به گوش الفدوهه.
غصهام شد. شروع کردم از این حرفهای احمقانه زدن. نمیخواستم اینطور بگویم اما چارهای نبود. طفلک خیلی ناراحت بود. ببین دیگر چی شده بود که زنگ زده بود به من که کمی حرف بزند خالی بشود. وسط حرفهایش من هم هی مثال آوردم از آنهایی که یک عمر تلاش میکنند و یک عالم عزت و افتخار کسب میکنند اما حسرت آن یک ضربه پنالتیای را که به تیر زدهاند هرگز فراموش نمیکنند. از صحنهی آخر شیندلر گفتم که انگشترش را درآورده بود و ضجه میزد که با همین، با همین انگشتر هم الان ممکن بود یک نفر بیشتر زنده میماند. یا از یک دکتری، شوارتز نام که او هم رفته بوده آفریقا به جذامیها کمک کند و از این حرفها. یک مثالی اما توی ذهنم بود همهاش که میآمد تا توی حلقم و نمیگفتم و بجایش یک چیز دیگری سر هم میکردم.
برههایی که پدرم میآورد قطار میکرد جلوی ما تابستانها که ببریم بچرانیم تا پروار شوند. یکی دو تابستان اول چنان بهشان خو میگرفتم و روی یکیکشام اسم میگذاشتم و غروب به غروب پک و پوزشان را میبوسیدم که مادرم دیگر نگرانم میشد. از سال سوم که با پدرم رفتم تا کشتارگاه و تمام آن وقایع را دیدم و آخر هم لاشهی داغ یکیشان را همان روز مهر خورده روی کتفش بهمان دادند و آوردیم تا خانه، دیگر نگاهم بهشان عوض شد. از تابستان بعد دیگر جو نمیدادم بهشان که به دستم لیس بزنند. اسمی چیزی هم نداشتند. توی چشمهایشان پیشبند خونین قصاب را میدیدم. نه انقدر دراماتیک البته. ولی خوب دیگر گوسفند بودند برایم. گلهی کوچکی حیوان که باری بودند بر دوشم. زحمتی هر روزه. آخریها یکی دوتا را حتی با سنگ زده بودم ناسور کرده بودم.
گلهای که هرچقدر برسی بهشان، یکی یکی یا دوتا دوتا باید بدهی بروند زیر دست قصاب. مُهر آبی وزارت بهداشت را بزنند روی گوشت کتفشان که کشتار مکانیزه و حلال و بهداشتی شد.
حالا از وقتی آمدهام خانه هی فکر میکنم که باید همانطور که یارو گفته: «دوستی اگر در رنج و سختی است به او بستری برای آرمیدن ارزانی کن، اما مراقب باش که آن بستر به اندازهی کافی سخت و سفت باشد.» باید یک چیزهای دیگری هم میگفتم بهش. باید بهش میگفتم که این تقاص آن پیچ بروجرد است که هرروز سر دوراهی بیمارستان میبینی و نمیپیچی که بروی که بروی. پیچی که هربار بهش میرسی خارخار این فکر توی ذهنت شروع میشود که چه میشد اگر همینطور بیخبر، بیدلیل بجای رفتن به بیمارستان میزدم به دل این جاده و میرفتم هرکجا که میبردم. این عوارض جانبی دست به سینه ایستادن توی چشم هزاران هزار هوادار است که امروز برایت گلو جر میدهند و فردا که به تیر بزنی با سکوت دهشتبارشان دقات میدهند.
یارو نوشته سفر برگشت سالک است که معنی دارد. رفتهای و رنج سفر کشیدهای و خار به پا خلیده و آخر رسیدهای. کسی نشسته قوزک زخمیات را به آب پاکی شسته و مطهر شدهای یا نشدهای. به رِقت پر کاهی رسیدهای یا نرسیدهای. هر چه بوده تمام شده و حالا باید برگردی. برگردی خانه. خستگیها و جراحتها توی راه برگشت است که خودشان را نشان میدهند. ابراهیمی را تصور کن که دارد با همان پسری که برده بود دست و پا بسته بود تا سرش را ببرد، بر میگردد خانه. این پسر همان نیست که میبردی. او شاهد تو بود. حالا در سکوت فقط گاهگاه نگاهی میکند بهت و از کوه با هم پایین میآیید.