دو ماه بیشتر است که فکر میکنم باید چیزی بنویسم. نه که چیز خاصی باشد، داستانی، شعری نمایشنامهای. نه. همین چیزهایی که دارد به سرمان میآید. یک روز را از صبح که بیدار میشوم تا شب که میخوابم، اگر بخوابم.
مثلا دوازه، یک شب بلند میشوم میروم مینشینم پشت لپتاپ. روشن میکنم و صفحهی خالی وُورد را میآورم. بعد که کمی خودم را خاراندم و میز را دست کشیدم و تمیز کردم و همهی کشوهایش را مرتب کردم و دوبار رفتم چراغ را اول روشن و بعد دوباره خاموش کردم و با اهرم تغییر ارتفاع صندلی ور رفتم بالاخره آن بالا سمت راست مینویسم سلام. همیشه متنهایی که نمیدانم چرا مینویسم ولی باید بنویسم را با سلام شروع میکنم. نمیدانم به کی سلام میکنم. گاهی فکر میکنم به صفحهی خالیست که سلام میکنم. میخواهم یخ بینمان آب شود. میخواهم به راه بیاورمش. حواسش را پرت کنم. از در احوالپرسی وارد شوم تا دلش را به رحم آورم و بتوانم چند کلمهای باهاش اختلاط کنم.
هیچوقت فکر نکردهام این سلامی است به آینده. به کسی یا کسانی در آینده ممکن است این نوشته را بخوانند. گاهی حتی به خودم سلام میکنم. بله، بیشتر که فکر میکنم این سلامیست به خودم. او که که قرار است گولش بزنم و به راهش بیاورم خودم است. اویی که میخواهم حواسش را از این اخم بیدلیل میانمان پرت کنم و سرش را شیره بمالم که نه اینطورها هم نیست. ما با هم تاریخچهای داریم که توش پر از رفاقتها و خوشدلیهاست. همیشه که همین نبوده. روزهای خوب هم داشتهایم. حتی یک روز بیدلیل برای خودمان بستنی خریدهایم بیکه دلمان خواسته باشد یا هوس کرده باشیم. فقط برای اینکه نشان دهیم حواسمان هست.توجه داریم به خودمان. بعد که یادمان آمده بستنی هم شیرش معدهمان را اذیت میکند هم نونش دمار رودهمان را درمیآورد و سردیاش دندانهایمان را میخراشد، توی اولین ویترین مغازهای که بازتابی ازمان را به بیرون منعکس کند نگاهی کردهایم و لبخندی از سر قدردانی زدهایم و به روی خودمان هم نیاوردهایم که اصلا اساساً بستنی دوست نداریم.
با این وجود سلام کار را راه میاندازد. همزمان که عرض ادبیست به مخاطب، انتظار کرنشی متقابل را هم در خود دارد. سلام پر کردن زمین خودی از ادب و احترام است و خالی شدن زمین حریف. دست بالاست سلام. اگر حریف چیزی نگوید یعنی زمین را خالی کرده و همین یعنی الزام گفتگو.
اما آن روز هیچ گفتگویی شکل نگرفت. بعد از سلام. چندین بار اینتر کردم و انقدر ادامه دادم تا صفحه جدیدی آمد.
توی صفحهی جدید نه سلامی نه علیکی، شروع کردم به نوشتن از دوتا گربهای که آن روز دیده بودم. صاحب عینکفروشی کنارمان عاشق گربهاست و هرروز گربههای رنگ و وارنگ پلاسند توی پیادهروی جلوی مغازه. قصهی دوتا گربه بود که گرسنه بودند. بعد این آقا بهشان غذا میداد. غذا را که میخورند سیر میشوند. میروند توی جوب دنبال موشها میکنند.همین.
چند شب بعد دوباره رفتم پای لپتاپ و بعد از تکرار تمام آن مراسم آیینی خاراندن و تمیز کردن و ور رفتن به همهچیز و همه جا شروع کردم به نوشتن. نمیدانم چه میخواهم بنویسم دقیقا ولی حدودا میدانم کجا را هدف گرفتهام. اما اینبار هم باز سر از میان برگهای سبز و زرد یک درخت زردآلو درآوردم که توی باغی نزدیک آبادیمان توی یکی از خوابهای دوازدهسالگی دیده بودم. مطلقا هیچ چیز ویژهای نداشت نوشتهام. با آن کلمات سه تا شاخه بیشتر نمیشد رفت. تا هزار سال دیگر هم اگر مینوشتم نمیتوانستم از بند برگها و شاخههای درخت و صمغهای خشکیدهی روی تنهاش و چروک پوست پوک موریانهزدهاش بیرون بیایم. کمی نارنجی. کمی قرمز. سبز و به شکل عجیبی آبی. رنگ و طرح و شِرشِر به هم خوردن هزارانهزاران برگ در باد سرد و باطل. همین.
هرکار کردم چیزی برای نوشتن نبود.
نه اینکه اصلا نباشد. بود. همین درخت زردآلوی توی خواب، درختی است که وقتی ده سالم بود پدربزرگم آن را به من بخشید. فقط مشکلش این بود که غیر از من و پدربزرگم کس دیگری آنجا نبود که بعدا او را شاهد بگیرم که صاحب آن درخت منم. یا همان گربهها. آنها برادران امیدوارند. یکیشان را اگزوز موتوری که با سرعت داشته رد میشده از وسط گُردهاش قاچ داده بود پارسال و بچههای کتابفروشی چندشب بعدش دیده بودند و کمی تیمار کرده بودند و بعد که دیگر دیده بودند امیدی بهش نیست رها کرده بودند تا توی باغچهی کنار پیاده رو برای خودش بمیرد. اما دو سه هفته بعد با گربهی دیگری که با خودش مو نمیزده دیده بودندشان که دارند برای خودشان روی دیوار مرنو میکشند و همدیگر را میلیسند. کاری که گربهها کمتر میکنند. گربه فقط خودش را میلیسد مگر این که زاییده باشد.
بعد فکر کردم که خوب این گربهها، این زردآلو یک جایی وسط ماجرا هستند. باید بروم دورتر از سهماه پیش شروع کنم تا برسم به خواب این درخت زردآلو یا به این گربهها که هرروز میآیند خودشان را میمالند به در کتابفروشی.
سه ماه پیشتر را که نگاه میکنم میبینم فایدهای ندارد. حداقل تا دوازدهسالگی باید عقب رفت. و همینطور میروم تا به رحم مادرم برگردم.
چیز زیادی برای گفتن نیست. تمام کلماتمان را باید برای یادآوری نگهداریم. باید مدام به عقب برگردم. باید از این فعل جمع فرار کنم. تمام کلماتم را باید برای یادآوری نگه دارم. به عقب باید برگردم مثل فرشتهی تاریخ که پشتش به ماست. مثل خورشید که پشتش به ماست و اگر برگردد همهی کوهها و درختها و زمین و همهچیز میسوزد. آدم باید همیشه رو به سوی گذشته داشته باشد. نه اینکه نداریم همین حالا، چرا داریم. ولی حواسمان بهش نیست. از این فعل جمع باید فرار کنم. نه این که نداشته باشم رو به سوی گذشته، چرا دارم ولی حواسم بهش نیست. حواس آدم باید به گذشته باشد. مدام باید اطلسی از زندگیاش پیش رویش گسترده باشد و مثل صفحهی بازی مار و پله میان ستونها و ردیفهایش مهره بگرداند. از این فعل مجهول باید فرار کنم. از این «آدم». حواسم باید به گذشته باشد. باید میان مارها و نردبانها مهره بگردانم. تاس بریزم مهره بگردانم.
یک زمانی فکر میکردم هر آدم بیست سال به بالایی قهرمان است. همین که از کودکی گذشته، نوجوانی را تحمل کرده و جوان شده است قابل احترام است. فکر میکردم و هنوز هم همینطور فکر میکنم که تمام عمر یک فرد تنها مقدمهای کوتاه و ناقص بر نوجوانی اوست.
یک بار جایی خواندم نوزاد در زمان تولد چنان رنج و دردی را تحمل میکند که حافظه از به یادآوردن آن عاجز است. درواقع حافظه با همدستی طبیعت این لحظه را لاپوشانی میکند تا حیات فرد بتواند ادامه پیدا کند. چرا که با وجود سابقهی تجربهی چنین رنجی هیچکس نمیتواند به زندگی ادامه دهد.
برای همین هروقت میخواهم چیزی بنویسم یا از چیزی بنویسم و نمیتوانم به این فکر میکنم که حافظهام دارد کمکم میکند زنده بمانم. آن خاطره آن تجربه از مخیلهام گریخته و جایی در فضا معلق است تا روزی شاید در خلوتی عمیق یا خوابی سنگین دوباره به من رجوع کند.
کلمههایی اما هربار بعد از چنین واقعهای از ما جدا میشوند و برای همیشه ترکمان میکنند. در سیلاب حوادث برای همین آدمها لال میشوند.
بعد از مدتی دیگر هیچچیز نمیماند جز موی سپید و سیاه گربهای تنها در کویری بیانتها. یا سه برگ زرد و سبز و نارنجی که بدون اینکه چیزی آنها را به هم بزند صدای فرو افتادن ستارهای در سیاهچاله میدهند. صدای آغاز خلقت را.
.
سلام.